کتاب قانون فيلمي نه چندان جدي است که بنا به دلايلي کمي جدي گرفته شد. محسن علي اکبري تهيه کننده اي که در کارنامه خود سريال هاي پربيننده مريم مقدس و نردبان آسمان را دارد و طنز تند و تيز پذيرفته شده آن بواسطه خوشبيني نسبت به هنرمندان نام آشنايي چون محمد رحمانيان و مازيار ميري به عنوان نگاهي ديني و از زاويه امر به معروفي و نهي از منکري، از شمار اين دلايل به حساب مي آيد. تا جايي که حتي اين فيلم براي جمعي از نمايندگان مجلس و برخي از رجال سياسي هم به صورت خصوصي اکران شد و حداد عادل، رئيس کميسيون فرهنگي در مورد آن يادداشتي نوشت. اما ...
ادامه مطلب
امیدوارم که خانه ابدیش٬ همچون خاطره او در ذهن ما٬ سبز سبز باشد.
روح او و بازیگر محبوبمان٬ خسرو شکیابیی شاد و قرین رحمت باد.
۸۸/۸/۸ مصادف شده با سالروز تولد هشتمین امام ما شیعیان که تمامی پیروان این مذهب در این مملکت و حتی بسیاری از افرادی که به مذاهب و ادیان دیگر معتقدند٬ حضور مقبره مبارک او را نعمت و منبع نور و برکت برای ما می دانند.
همه٬ این را می گوئیم و هر ساله میلیونها سفر به شهر نورانی مشهد برای زیارت این امام عزیز انجام می دهیم٬ اما اکنون که یک اتفاق نادر افتاده و تمام این اعداد با سالروز این تولد خجسته یکی شده٬ هیچ خبری از یک جشن و سروری استثنایی٬ در این کشور دیده نمی شود. برنامه های رادیو و تلویزیون در حد صفر و اتفاقات روزمره زندگی کماکان پابرجا. خبری از استثنا نیست و انگار اصلا کسی خوشی کردن بلد نیست. از برنامه ریزی ملی و بسیج عمومی هم نشانی نمی یابید. برای افتتاح یک پل یا اتمام یک ساختمان چندین واحدی شمارش های معکوس از ماه ها قبل در صفحات دیجیتالی بزرگ به نمایش عمومی در می آیند و اما فرارسیدن یک این استثنایی٬ تنها در اس ام اس های اواخر سال گذشته٬ توسط چند شهروند خوش ذوق گوشزد شد. کاش ما هم کمی سلیقه و مهارت در برجسته کردن بهانه های وحدت و فریاد زدن زیبایی های فرهنگیمان داشتیم.
شاید برخی مرا تندرو و عده ای دیگر بسیار خوش٬ فرض کنند. شاید برخی بخواهند از من بپرسند که مگر این روز با روزهای دیگر چه تفاوتی دارد و یا مگر اعداد چه اهمیتی دارند.
برای پاسخ به ایشان باید تنها به یک مثال اشاره کنم که عدد ۲۰۰۰ هم عددی است مانند هر عدد دیگر٬ اما سال ۲۰۰۰ با تبلیغ گسترده اهالی مغرب زمین به یک سال ویژه به مصابه یک نقطه عطف در جهان تبدیل شد. این در حالی است که ۸/۸/۸۸ هر صد سال یکبار اتفاق می افتد و معلوم نیست که چند صد سال دیگر این حسن تصادف٬ یعنی تقارن این تاریخ شمسی با آن سالروز دینی مهم و دوست داشتنی٬ رخ دهد.
بهتر است در انتها یادآور شوم که منشا محاسبه سال ۲۰۰۰ هم اتفاقا دینی است و ایران هم تنها کشور شیعه جهان.
امیدوارم که با همت خود و با توسل به انوار پر برکت الهی ۸/۸/۸۸ برای شما تاریخی ترین روز شادیتان باشد.
گرچه امكان شروع نهضت علمي از هم اكنون و بر تمام مقاطع وجود دارد و نبايد آنرا به آينده و مشروط به پيش نيازها كرد. اما در اين مجال كوتاه اين موضوع را بررسي مي كنيم كه نگاه عميق و ژرف رهبران و بزرگان اين انقلاب از سالها پيش به نكته درستي دوخته شده بود و ظاهرا دغدغه اجراكنندگان چيز ديگري بوده است. اما اكنون كه به نظر زمينه براي يك بسيج و همگرايي عمومي در سطح مديران مياني و احساس نيازي جدي در سطح جامعه براي يافتن راهي از رهايي علمي و فكري از جامعه متفاوت غرب پديد آمده ديگر نبايد مقطعي، سطحي و ناقص تصميم گرفت و برنامه ريزي كرد. بلكه در آستانه طراحي جديد آموزش ملي با نگاهي به آينده و مقتضياتش بايد براي تامين نيازهاي جامعه بسترسازي و پرورش نيروي انساني كارآمد براي توليد علم را از مقاطع پايين و اوليه آموزش عمومي شروع كرد و در دانشگاه ها به نتيجه رساند.
ادامه مطلب
قرار بود که در یک مراسم اختتامیه اسامی نفرات برتر اعلام بشه. این مراسم در خود محل برگزاری و داخل سالنی که غرفه ها برپا بود برگزار شد. ساعت برگزاری هم در وسط روز یعنی زمانی که تقریبا همه غرفه داران در غرفه هاشان حضور داشتند تعیین شده بود.
مراسم آغاز شد و پس از یکی دو سخنرانی٬ مجری خواندن اسامی را شروع کرد اما بسیاری از نفرات برتر به روی سکو نیامدند. آیا معترض بودند؟ کار مهمتری داشتند؟ کسب مقام و رتبه براشون بی اهمیت بود؟ ... نه! هیچ کدام از اینها دلیل عدم حضورشون نبود بلکه دست اندرکاران به این نتیجه رسیده بودند که اگر به نفرات برتر از قبل خبر ندهند٬ هیجان(!) کار بالاتر رفته و همه سوپریز خواهند شد!
پ.ن: ظاهرا اشتباه هم نکردند چون واقعا سوپریز شدیم!
پ.ن: در بخش هنرهای دیجیتال به بهانه پیشرفت فقط به عرضه آخرین دستاوردهای کشورهای توسعه یافته و نحوه استفادشون بسنده کردیم و دریغ از یک خط برنامه نویسی داخلی!
پ.ن: برای اینکه به نشر اکاذیب متهم نشم باید بگم که یه وقتایی یه اینترنت نیم بند وایرلس در روز اول داشتیم که صد رحمت به اینترنت های دایل آپ!
|
از سفره های خود عکاسی کنید و 30 هزار تومان جایزه بگیرید! فراخوان دومین دوره مسابقه عکاسی از سفره های افطاری مرکز توسعه هنرهای تجسمی، خانه عکاسان ایران، کانون تبلیغاتی مهستان شرق و مجتمع چاپ سرمدی اسپانسرهای این دوره از مسابقه عکاسی سفره های افطاری لقمه هستند. |
|
داستان ما، هنرمندان و خارجي ها اين روزهاي جومونگ زده با حضور بازيگر اين نقش در کشور به دعوت يک شرکت تجاري تکميل مي شود ولي ظاهرا قرار نيست که نخبگان در اين خصوص عکس العمل نشان دهند. |
|
ادامه مطلب
اون(پدری کارمند با درآمدی معمولی٬ چهل سال پیش٬ رو به کودک سه ساله اش بعد از مهمانی): مگه نخورده ای؟! مگه من چیزی کم میذارم براتون که از اول تا آخر مهمونی چِشِت به ظرف میوه و شیرینی صابخونه بود؟ ...دَلِه... بدبخت... اینجوری بخوای بار بیای نه آبرو برای ما میذاری نه یه لقمه نون حلال میاری تو سُفرَت!
این(پدری چهل ساله٬ تاجر با درآمد سرسام آور٬ رو به فرزندش در عروسی٬ مرداد ۸۸):بِجُنْبْ پسرم! شُل بازی درنیار! مگه عقب افتاده ای؟ الانِ که غذا تموم بشه ... ببین حاج فلانی و پسرش چندتا بشقاب غذا برداشتن! ... ای پَخْمِه... اینجوری بخوای زندگی کنی کلات پَسِ معرکس!
اون/ می دونست که حوصله اش سر رفته٬ نشست تو ماشین و راه افتاد... چند ساعت بعد، بعد از کلی خیابون گردی و چرخیدن، با مصرف کلی بنزین و انرژی، خسته و کوفته برگشت... اما هنوز حوصله اش سر رفته بود.
این/ می دونست که نیاز به کمی تفریح داره. باید بره بیرون شهر تا حالش جا بیاد. کمی فکر کرد، شرایط و امکاناتشو سنجید. تصمیمشو گرفت. نشست تو ماشینشو رفت سراغ دوستش که بلد راه بود. چند ساعت بعد، بعد از کلی تفریح و خنده، با لبی خندون و روحیه ای شاد برگشت... الان دیگه شارژِ شارژ بود.
پ.ن: همیشه کافی نیست که بدونیم چی نمی خوایم، خیلی مهمه که بدونیم چی می خوایم و باید چه جوری بدستش بیاریم.
شايد از تبعات هنرمند شدن محبوبيت و مشهور شدن باشد اما آيا اين همه ماجراست؟
هنوز از شنيدن اين خبر شوکه بودم که گفتگوي دو جوان نظرم را به خودش جلب کرد:
:ببينم، چي شده تيپ زدي ؟ سحرخيز شدي! کجا ايشاا...؟
- دارم مي رم تشييع جنازه، تشييع جنازه خسرو شکيبايي!
:تو که اهل اين حرفا نبودي، يه بدنساز رو چه به اين حرفا؟!
- آخه اونجا الان غوغاست! نمي دوني ...همه جمعن... يه عالمه آدم ميان اونجا که هنري ها رو ببينن... شايدم...
اينها جملاتي بود که سال گذشته در روز تشييع جنازه خسروي عزيز، بين دو نفر رد و بدل مي شد و شنيدن آنها بسيار تلخ، تکان دهنده و دردناک بود.
واقعيت اينست که اين گفتگوي تلخ، بارها و بارها و با اشکال مختلف، به هنگام درگذشت هنرمند عزيز سالمند و يا جواني، در جامعه ما و بين افراد متفاوت رد و بدل مي شود و نتايج نازيباي آنرا هم همه ملاحظه مي کنند؛ و از همه بيشتر اعضاي خانواده بزرگ و فداکار هنري جامعه، بدين واسطه درد تنهايي و غربت در دل شلوغي را به شدت حس مي کنند.
هنرمندي در اين خصوص مي گفت: به نظر مي رسد که «حتي مرگ ما هم براي مردم سرگرم کننده است».
حتي شايد بتوان گفت که مرور تصاوير مربوط به مراسم تشييع پيکر هنرمندان هم، اين مسئله را تاييد مي کند. به طوريکه چهره هاي شاخص هنري و فرهنگي با چشماني اشک آلود، هرگز از نگاه دوربين خبرنگاران و حتي گوشي هاي موبايل علاقمندان هنر (!) در امان نيستند و شايد بروز احساسات واقعي براي ايشان در چنين شرايطي سخت و يا مسئله ساز باشد.
سوال اينجاست که چرا در بين اصناف مختلف هنري و مراکز سياست گذار و تصميم گيرنده در خصوص امور هنرمندان، تا کنون فکري براي رفع اين نقيصه نشده و جهت حفظ شأن و حريم افرادي که در طول زندگي حرفه اي خود، با فداکاري و صميميت به مردم عشق ورزيده اند اقدامي صورت نپذيرفته است؟
این: تو به کی رای دادی؟ ... راستشو بگو! فقط اگر بفهمم که به ... رای داده باشی دیگه نه من نه تو!
اون: تو به کی رای دادی؟ ... فکر کنم که به ... رای دادی؟ حالا از این به بعد من می دونمو تو!
یه این دیگه: هرچی احمق بود رفتو به ... رای داد!
یه اون دیگه: آخه ... هم محلی از اعراب داشت که اصلا کسی بخواد بهش رای بده؟!
اون(پای پیاده٬ وسط یک چهارراه یا تو یک خیابون روی یکی از این تپه ماهورایی که به عنوان خط عابر پیاده رنگش کردنو بعد از بارها نگاه کردن به چپ و راست و کلی صبر کردن):هو ی..و! همینجوری عین گ.و گاز میدیو میرونی؟ مگه کوری نمی بینی اینجا خط عابر پیادست؟!
این: کنار خیابون که وای میستم تا تاکسی بگیرم٬ نصف گوشتام آب میشه! ... نمی دونم اينهمه آدم سانتي مانتال٬ با اين ماشيناي مجلل از كجا ميان... پول ندارم ماشين سوار شم٬ راه ميفتم كه از كوچه پس كوچه ها پياده برم٬ نمي تونم باور كنم اينا خونست يا كاخه؟! چه روكاري٬ چه حياطي٬ چه ...روزي بيست ساعت سگ دو ميزنم و يه دو چرخه ام ندارم.
اون: يه پارك ميري كوفتت ميشه... مي ري قدم بزني كوفتت ميشه... مي ري عروسي همين كه پاتو ميذاري بيرون گند زده ميشه تو احوالت... پشت چراغ قرمز تو ترافيك گير كردي مي خواي لااقل دو دقيقه يه موسيقي گوش كني و كمي لذت ببري حالتو ميگيرن... من واقعا موندم اين همه گدا و فقير آويزوون و چرك و كثيف از كجا ميان ميريزن تو اين شهر ؟!
میگن بدترین دشمن٬ دوست احمقه!
و من میگم امان از کوتوله ها٬ کوتوله هایی که چون فکر میکنن نمی تونن قد بکشن به شدت مانع رشد دیگرونن!
و من میگم امان از حسادت٬ که اینقدر حسودو کور میکنه که دیگه حتی خودش رو هم نمی تونه ببینه!
و باز میگم بیچاره خود بین٬ اینقدر درگیر خودشه که در نهایت دیگرون برای ندیده گرفتنش مجبور میشن از روش رد بشن!
پ.ن: کاش میشد راحت تر صحبت کرد
